پنج اعتراف هولناک در آخرین نفس

در این دنیا, بعضأ اتفاقاتی می افتند که شاید آنها را فقط در فیلم ها , می بینیم. از جمله, اعترافات هولناک, در واپسین نفس ها.!!!

  5# یک دروغ سیاه

در ماه نوامبر سال 1986 , خانمی به نام آلیس موک Alice Mock  از میدل تاون  Middletown آمریکا, پیش از مرگ, همسایه اش را به خانه دعوت کرد. چون می دانست که وقت زیادی ندارد و می خواست پیش از مرگ, به چیزی اعتراف کند.آلیس موک,  در سال 1975, وقتی 64 ساله بود با یک مرد سیاه پوست به نام  ویمن کمیل Wayman Cammile مشروب خورد و بعد هم او را به خانه‌اش دعوت کرد. آقای کمیل هم قبول کرد و با هم به منزل خانم آلیس موک رفتند. کمیل به دلیل این که زیاد خورده بود همانجا خوابش برد. آلیس موک فرصت را غنیمت شمرد و از جیب او مقداری پول برداشت. ولی با خودش فکر کرد که او پس از بیداری حتمأ متوجه می شد که مقداری از پولش برداشته شده و ممکن بود عصبانی شود. خانم آلیس موک ترسید. همچنین چون مستأجر بود می ترسید که صاحبخانه , به دلیل این که یک سیاه پوست را به خانه اش دعوت کرده, او را از خانه بیرون بیاندازد. گوشی را برداشت و به پلیس تلفن زد و کمیل را به دزدی و تجاوز جنسی متهم کرد. کمیل هم به اتهام دزدی و تجاوز دستگیر شد. دادستان منطقه, دو گزینه را به کمیل پیشنهاد داد. یا می توانست اتهامات را قبول نکند و در دادگاه برای اثبات بی گناهی خود, شانس اش را امتحان کند و در بدترین حالت, به 45 سال زندان محکوم شود یا این که اتهامات را قبول کند و 15 سال زندان را تحمل کند. کمیل که دید نمی تواند بی گناهی خود را در دادگاه ثابت کند اتهامات را قبول کرد و به پانزده سال حبس محکوم شد.

خانم آلیس موک, چند روز پس از اعتراف, از دنیا رفت و کمیل هم در ماه ژوئن همان سال پس از اینکه حدود دوازده سال, بی گناه در زندان خوابیده بود, آزاد شد. او در گفتگو با خبرنگاران گفت که در طول این دوازده سال, از خانم آلیس موک, کینه و نفرتی به دلش راه نداده است.  

 

4# پدرتان در فریزر است

خانم جرالدین کیلی Geraldine Kelley و جان کیلی John Kelley , در سنین کودکی با هم آشنا شده بودند. در محله سامرویل در ماساچوست آمریکا.

وقتی بزرگ شدند با هم ازدواج کردند. در سال 1970, اولین فرزند آنها که یک دختر بود و سال بعد از آن هم, فرزند دوم آنها که یک پسر بود به دنیا آمدند. ده سال اول زندگی آنها با مشاجره و سردی می گذشت که یک اتفاق , باعث شدیدتر شدن خشونت ها شد. در سال 1981, در عروسی یکی از دوستان خانوادگی, جان که زیادی مست کرده بود با سه نفر از مهمان ها دعوا کرد. این دعوا با مرگ برادر زن جان, یعنی برادر جرالدین کیلی به پایان رسید. جان از ترس مجازات, با زن و فرزندانش به کالیفرنیا در غرب آمریکا فرار کرد. در یک متل مشغول کار شدند. مشاجره زن و شوهر با شدت بیشتری ادامه پیدا کرد. تا جاییکه جرالدین , در سال 1991 , شوهرش جان را با شلیک گلوله ای از پشت سرش , به قتل رسانید. جسد او را درون فریزر گذاشت و جسد جان به مدت 6 سال, در آنجا ماند. جرالدین به فرزندانش و دیگران, گفت که جان , در یک تصادف رانندگی در خارج از شهر کشته شده است. پس از شش سال, جرالدین که به سرطان سینه مبتلا شده بود وقتی فهمید که بزودی خواهد مرد در واپسین لحظات , جریان قتل پدرشان را اعتراف کرد. پس از مرگ او, دخترش جریان را به پلیس اطلاع داد. پلیس , فریزر را باز کرد و بقایای جسد جان را پیدا کرد و مشخص شد که او بر اثر شلیک یک گلوله از پشت سرش , کشته شده است.

 

3# آدم اشتباهی

فریتز موئن نروژی  Fritz Moen از همان زمان تولد بدشانس بود. ناشنوا بود و به سختی صحبت می کرد همچنین قسمتهایی از بدن او فلج بود. در سال 1977 به اتهام تجاوز و قتل خانم بیست ساله ای به نام تورون فینستاد Torunn Finstad به شانزده سال حبس محکوم شد. در زندان همچنین در رابطه با پرونده قتل خانم دیگری به نام سیگرید هگهایم  Sigrid Heggheim , هفت بار مورد بازجویی قرار گرفت. آقای موئن, به دلیل اینکه ناشنوا و لال بود در بازجویی ها, از یک مترجم زبان اشاره استفاده می شد. در بازجویی آخر, مترجم حضور نداشت و بازجویی با این نتیجه به پایان برده شد که او به قتل سیگرید هگهایم هم اعتراف کرده است و در سال 1991 , 5 سال به مجازات حبس او , اضافه شد. البته لازم به ذکر است که در آن زمان, نمونه های بیولوژیکی اجساد با استفاده از تکنولوژی آن دوران, مورد آزمایش و بررسی قرار گرفته بودند اما پیش از ارائه به دادگاه, ناپدید شده بودند. به این ترتیب آقای موئن , هجده سال را در زندان گذراند تا این که در ماه نوامبر سال 2005 , یک جنایتکار حسابقه دار به نام  Tor Hepsø وقتی با مشکل قلبی  در بیمارستان بستری بود و آخرین نفس هایش را می کشید به یک پرستار اعتراف کرد که دو خانم به نام های نورون فینستاد و سیگرید هگهاین را او به قتل رسانده است. به این ترتیب , فریتز موئن از هر دو پرونده قتل و تجاوز , تبرئه شد. ولی چیزی که مایه تأسف است این که, موئن , مدتی پیش از حکم آزادی , در سن 64 سالگی از دنیا رفته بود.

 

2# قانون کارما

قانون کارما, درست مثل یک بومرنگ عمل می کند. بر اساس این قانون, هر کاری که انجام دهید نتایج آن به شما باز خواهد گشت. به قولی, از هر دست که بدهی با همان دست می گیری.

زن و شوهری به نام جیمز اندرسون و دورتی پاورز در شهر شاونی در اوکلاهاما, Shawnee, Oklahoma انسانهایی بودند که با دیگران ارتباط کمی داشتند و افرادی که آنها را می شناختند آن دو را انسان هایی متواضع و بی آزار می دانستند. این زن و شوهر که بسیار هم دیندار بوده‌اند در اواخر سالهای 1970, در این شهر , یعنی شاونی در اوکلاهاما , ساکن شده بودند. در فعالیت های کلیسایی, بسیار فعال بودند.

در سال 2009 , جیمز شدیدأ بیمار شد و فکر کرد که بزودی خواهد مرد. او برای راحت کردن وجدان خود, به پلیس اعتراف کرد که نام واقعی او جیمز برور Brewer James است نه جیمز اندرسون.  او اعتراف کرد که 32 سال پیش شخصی به نام جیمز کارول  Jimmy Carroll را به دلیل اینکه قصد داشته تا همسزش را از راه به در کند با شلیک دو گلوله از پای درآورده است و از سال 1977 تاکنون با یک اسم جدید زندگی می کرده است. ولی جیمز , آن طور که فکر می کرد نمرد و به زندان محکوم شد و الان هم در زندان است. با اینکه اعتراف در آخرین نفس نبود اما ارزش بیان کردن را داشت.

 

1# سالهای از دست رفته

در روز چهاردهم ماه مارس سال 1960, سه خانم به نامهای میلدرد لیندکوئیست پنجاه ساله و فرانسیس مورفی 47 ساله,  لیلیان اویتینگ 50 ساله,    Mildred Lindquist  و Frances Murphy  , برای تفریح , منزل لوکس خود در ریور ساید را به مقصد پارک استارود راک استیت  Starved Rock State Park ترک کردند.  در یک رستوران نهار خوردند و بعد به طرف سنت لوئیس کانیون  Saint Louis Canyon به راه افتادند. عصر همان روز, آنها وقتی به اقامتگاه جنگلی باز نگشتند به عنوان گمشده به پلیس اطلاع داده شد.  هر سه خانم, همسران مسئولان رده بالای یک شرکت بودند. عملیات نجات و جستجو, خیلی زود آغاز شد. دو روز بعد , جسد آنها توسط یک گروه از جوانان که برای تفریح آمده بودند درون یک غار پیدا شد. دستهای آنها بسته بود و با ضربات چوب, مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند و پس از کشته شدن , به درون غار کشیده شده بودند.

تحقیقات آغاز شد و چستر ویگر  Chester Weger 21 ساله که در اقامتگاه جنگلی کار می کرد مورد سؤظن قرار گرفت چون روی صورت اش خراش وجود داشت و روی لباس هایش هم آثاری از لکه های خونی وجود داشت. چستر گفت که صورتش هنگام اصلاح خراش برداشته و لکه ها هم هنگام رفتن به شکار راکون ایجاد شده اند.  ویگر با پلیس همکاری کرد. لباس هایش را برای آزمایش لکه ها به پلیس داد. به همه سئوالات پاسخ داد و حتی از تست دستگاه دروغ سنج هم عبور کرد. اما 8 ماه بعد, ویگر ناگهان اعتراف کرد که جنایت کار او بوده و حتی به خبرنگاران توضیح داد که چگونه را مرتکب شده است. اما در روز محاکمه , منکر جنایت شد و گفت که تحت فشار پلیس و چیزهایی که سربازپرس دیکته کرده بود, مجبور به اعتراف شده است. اما دادگاه او را گناهکار اعلام کرد و ویگر به حبس ابد محکوم شد. در زندان هم, همیشه تاکید داشت که بی گناه است. وکلای مدافع او, برای اثبات بی گناهی او تلاش کردند اما بی فایده بود. سالها بعد , یک پیرزن که در بیمارستانی در شیکاگو بستری بود و آخرین نفس هایش را می کشید , خواست به پلیس اعتراف کند.

در سال 1983 پلیس به نزد او رفت. آن پیرزن , گفت که در سالهایی که جوان بوده, وقتی با سه خانم, در تعطیلات بوده, میان آنها بحث بالا گرفته و مشاجره کرده بودند و او آنها را به قتل رسانده است. در هنگام اعتراف, دختر آن خانم هم در اطاق بوده و وقتی می بیند که مادرش در نفس کشیدن با مشکل مواجه شده, اعتراف را قطع و پلیس ها را از اطاق بیرون می کند. با آنکه توضیحات او شبیه به نحوه به قتل رسیدن آن سه زن بود اما قبل از این که اسامی زن ها را به زبان بیاورد مرد. چون آن زن, اسامی مقتولین را بیان نکرده بود دلیل محکمی برای اثبات بی گناهی ویگر تلقی نشد. چستر ویگر , بالاخره در ماه فوریه امسال , پس از حدود شصت سال , از زندان آزاد شد. در 21 سالگی وارد زندان شده بود , در سن 81 سالگی آزاد شد.

واقعاً هم, تباهی عمر, یعنی این. عمری که تباه شد.