بزرگترین کلاهبردار ترک

وقتی صفحات تاریخ کشورها را ورق می زنیم می توانیم نام‌هایی را ببینیم که به عنوان کلاهبرداران بزرگ ذکر شده‌اند. آیا نام "خالد کسکینر" (Halit Keskiner) یا اسم معروفش ایوبلو خالد  را شنیده اید؟ یکی از معروفترین کلاهبرداران ترکیه در اواخر دوران عثمانی و اوایل دوره جمهوری این کشور است. در دوران عثمانی هم, دارای پرونده قطوری بوده و پرسابقه. به عبارتی , آقای خالد , در واقع اولین کلاهبردار پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی و تاسیس جمهوری ترکیه است. اصالتا از ترک های مهاجر جزیره گریت (Crete)  یونان بوده است. به زبان های یونانی و فرانسوی کاملا وارد بوده و آن زبانها را همانند خود یونانی های و فرانسوی های اصیل صحبت می کرده است. به وضع و ظاهر خودش بسیار توجه می کرده و خیلی هم شیک پوش بوده است.



در آن دوران, آشوب و جنگ بود و حکومت مرکزی , کنترل چندانی در تمام نقاط ترکیه نداشت. در آخرین روزهای اشغال استانبول , موقعی که فقط سه – چهار روز تا ورود قشون ترک به این شهر باقی مانده بود, ایوبلو خالد به همراه دوستش عرب عبدالله, در محله فریدیه (feridiye) , یک خانه اجاره می کند و آنجا را به شکل یک کلانتری درآورد.

چون در آن روزها, شکاف سیاسی و بی ثباتی سیاسی وجود داشت کسی به ساختگی بودن کلانتری , شکی نکرد.

خالد , لباس یک کمیسر را می پوشد و دوستش عرب عبدالله هم در لباس یک سرباز عادی و بعنوان نگهبان , در کلانتری حضور پیدا می کنند. خالد که از قبل, ثروتمندان رومی ساکن استانبول را شناسایی کرده , دوستش را یک به یک , به درب منازل آنها می فرستد و آنها را به کلانتری احضار می کند.

موقعی هم که آنها به کلانتری وارد می شدند, خالد در نقش یک کمیسر خشمگین با آنها برخورد می کند و ترس به جان آنها می اندازد. آنها را به جاسوسی و گزارش دادن ترک های بی گناه به رومیان متهم می کند. بعد هم آنها را به اتاقی که در پستو , دکور آن را همانند بازداشتگاه درآورده بودند برده و به اصطلاح زندانی می کرد. کمی بعد, دوستش را نزد آنها می فرستاد.

عرب عبدالله , به بازداشتی می گفت:"کمیسر آنطورها هم که نشان می دهد آدم خشنی نیست. اگر سر کیسه را شل کنید, با شما کنار می آید".

خلاصه اینکه , خالد با این روش , در عرض دو-سه روز رومی های ثروتمند ساکن آن اطراف را سرکیسه می کند و یک روز پیش از ورود قشون ترک به استانبول, محل را ترک می کنند.

 

ایوبلو خالد , تنها کاری که بلد بود کلاهبرداری و شارلاتان بازی بود. به همین دلیل هم هر از گاهی دستگیر و زندانی می شد. زندان برایش عادت شده بود و در داخل زندان هم بیکار نمی نشست. در یکی از دفعاتی که زندانی شده بود, در روزهای سرد زمستان, یک روز قبل از آزادی , یک محکوم جدید به سلول آنها آورده می شود. خالد برای او نقشه ای می کشد. او را به کناری می کشد و می گوید که من فردا آزاد می شوم و به دلم افتاد که تو آدم خوبی هستی و دوست دارم لطفی در حق تو انجام بدهم. خالد با اشاره به بخاری آهنی بزرگ سلول , ادامه می دهد که " ببین , این بخاری را من با خودم به سلول آوردم و مال من است. هر روز از هر زندانی یک سکه می گیرم تا سلول را گرم کنم. درآمد خوب و راحتی است. فردا که آزاد می شوم می خواستم آن را با خودم ببرم اما تو را که دیدم گفتم اگر قبول کنی آن را به تو واگذار کنم.

زندانی تازه وارد از همه جا بی خبر خیلی خوشحال شد. بالاخره خالد آن قدر روی مخ او راه رفت تا هر چقدر که او پول به همراه داشت از او گرفت و بخاری زندان را به او فروخت. حالا تصورش را بکنید فردای آن روز , آن شخص بخاطر اینکه بخاری روشن بوده از زندانی های دیگر , نفری یک سکه طلب می کنه!!!

 

یک داستان دیگر در مورد ایوبلو خالد , کلاه گذاشتن او سر موسولینی است. در سال 1935 وقتی که خالد در زندان "سلطان احمد" زندانی بود در آنجا با یک دزد ایتالیایی رفیق شد. هر دو به زبان یونانی آشنایی داشتند و یونانی حرف می زدند.  در آن دوران, همه می دانستند که دیکتاتور ایتالیا یعنی موسولینی, آرزوی تصرف شهر آنتالیای ترکیه را داشت. خالد, یک فکری به ذهن اش رسید. باید نامه ای به موسولینی می نوشت. از رفیق ایتالیایی اش خواست تا در نوشتن نامه به او کمک کند.

نامه را با "جناب دوچه" آغاز می کنند. می دانید که موسولینی از سال ۱۹۲۵ خود را «دوچه» به معنای پیشوا یا رهبر نامید. در ادامه نوشته شد که:" من یک ترک هستم که شما را بسیار دوست دارم و به ایده ها و افکار شما را ستایش می کنم.  به دلیل دفاع از دیدگاه های شما, در استانبول زندانی شده ام. به کمک شما نیازمندم..."

خلاصه اینکه در آن نامه , از موسولینی درخواست پول می کند.

با حقه بازی هایی که داشت نامه را هر طور که بود پست می کند. پانزده روز بعد , نامه به موسولینی می رسد. ده روز بعد از آن هم, سرکنسول ایتالیا با یک چمدان , پیش فرماندار استانبول می رود و می گوید که:"من می خواهم شخصی به نام خالد کسکینر را که در زندان سلطان احمد زندانی است ملاقات کنم.".

فرماندار تعجب می کند. زیرا در آن دوران موسولینی خواهان تصرف آنتالیا بود و رابطه ترکیه و مقامات ایتالیا خوب نبود.

فرماندار از دادستان می خواهد تا در مورد خالد کسکینر تحقیق کنند. می فهمند که او کسی نیست غیر از همان شیاد معروف, ایوبلو خالد.

فرماندار به سرکنسول ایتالیا می گوید که خالد یک آدم کلاهبردار است و چه رابطه‌ای می تواند با جناب دوچه داشته باشد؟

اما سرکنسول به حرفهای فرماندار گوش نمی کند و هر طور که شده باید خالد را ببیند. چون دستور از بالاست. از شخص موسولینی.

با دادستان به زندان سلطان احمد می روند. دادستان در حضور سرکنسول از خالد می پرسد که چه رابطه ای بین تو و موسولینی هست؟

خالد که متوجه جدیت اوضاع شد گردنش را کج کرد و گفت:"قربان, پول نداشتم. واسه همین هم اون نامه رو نوشتم."

داخل چمدان پر از پول بود. سرکنسول هم وقتی فهمید جریان چه هست چمدان پر از پول را به خالد تحویل نداد و آنجا را ترک کرد.

 

شیادی های ایوبلو خالد فقط همین موارد نیستند. خالد بعد از آنکه از زندان آزاد شد به فریب خانم های جوان پرداخت. همچنانکه در ابتدای ویدئو گفته شد, خالد به سر و وضع خودش بسیار دیقت می کرده و خیلی هم شیک پوش بوده است. 68 خانم جوان را فریب می دهد و با وعده ازدواج, پول آنها را بالا می کشد.

ماجرای فریب یکی از خانم ها توسط ایوبلو خالد بدینصورت می باشد:

خالد در ایستگاه قطار در استانبول یک خانم جوانی را می بیند. نزد او رفته و سر صحبت را باز می کند. خودش را ناخدای کشتی معرفی می کند. با آنکه خالد در آن وقت حداقل شصت سال سن داشته اما با بدنی نحیف و لباس های اتوکشیده , که همیشه سنجاق با نگین الماس  و مروارید روی کراوات اش برق می زده , آدمی بسیار شیک و غلط انداز بوده است.

خالد , خانم جوان را به کافه قنادی های آن دوران دعوت می کند. به خانم اظهار علاقه می کند و در عصر همان روز هم از او خواستگاری می کند و قول ازدواج می دهد. برای فردا صبح زود جایی با هم قرار می گذارند. فردا صبح زود همدیگر را می بینند. خالد می گوید که می خواهم کمی خرید کنم اما اول باید از بانک پول بکشم.

با هم به بانک می روند. طبیعی است که آن موقع صبح , بانک ها باز نیستند. خالد به ظاهر بسیار ناراحت می شود. خانم جوان هم که می بیند عشق اش ناراحت شده, یک هزار لیره که البته آن زمان پول زیادی هم بوده, به خالد می دهد تا خریدش را انجام بدهد. بعضی از مغازه ها از جمله یک مغازه پوشاک که لباس های شیک و گرانبها می فروخته , باز بوده است. خالد و خانم جوان وارد مغازه می شوند. خانم در گوشه ای از مغازه منتظر می نشیند و درحالیکه قهوه ای برای او سرو شده و آن را می نوشد, خالد یک دست لباش شیک انتخاب می کند و به صاحب مغازه می گوید که آن خانم خواهرم است و نمی خواهم بداند که لباس گرانبهایی خریده ام. من می روم و لباس ها را در خانه می گذارم و فورا برمی گردم. اما هرگز برنمی گردد و خانم جوان هم وقتی می فهمد چه کلاهی به سرش رفته, به پلیس مراجعه می کند و می فهمد که او شصت و هشتمین خانمی است که خالد با وعده ازدواج, فریب داده است.

البته مدت کوتاهی بعد, خالد دستگیر می شود و درحالی مقابل شهود قرار می گیرد که چهار دندانش افتاده, دستمال سفید دور گردنش خونین بوده و سر و صورتش کبود بوده و به قولی آن قدر از پلیس کتک خورده بود که زوارش در رفته بوده است. کمی بعد هم روزنامه ها نوشتند که ایوبلو خالد در زندان مرده است.